حذفیات مصاحبه مهراب صدوقیان زاده با همشهری جوان |
|
|
|
|
توضیح راجع به مطالب حذف شده اینکه، در زمان مصاحبه افراد دیگری هم حضور داشته اند و به دلیل بی دقتی، مطالب آنها از زبان این حقیر چاپ شده بود که دراینجا بعضی از آن مطالب حذف شده. قسمت دوم :

♦ در آن سالها چقدر از اعضای مجموعه ات میتوانستند با تو ارتباط داشته باشند؟ موبایل من همیشه باز بود و شماره و ایمیلم را هم به همه میدادم. اما ارتباط ما یک قانونی داشت، اگر برای کار بود و معمولا سوال بود، طرف باید از بالاسریش میپرسید، اگر بالاسری نمیدانست، او هم باید از بالاسریش میپرسید و بعد اگر او هم نمیدانست همینطور، تا بیاید برسد به من. این یک روال تزریق اطلاعات در مجموعه بود.
♦ انتظاری هم از زیرشاخههایت داشتی که به تو احترام بگذارند؟ فکر میکنم آخرسر نزدیک یک میلیون و ۲۰۰ هزار نفر یک طرفم بود و ۲۷ یا ۲۸ هزار نفر هم طرف دیگر، ولی داستان آن موقع کاملا برعکس الآن است. اتفاقی که الان دارد میافتد با اتفاقی که آن موقع افتاد، متفاوت است. آن موقع بالاسری تو مجبور بود که به زیرمجموعه ات خدمت کند.
♦ چقدر الگو ساختن از تو و زندگیت در این پیشرفت تاثیر داشت؟ اینکه هلیکوپتر داری در خط دبی – تهران پرواز میکنی، فلان قدر درآمد داری، اصلا تو گوئست را به ایران آوردی... قطعا من چنین کاری نمیکردم. استراتژی ما این نبود. آنچه باعث رشد ما می شد، این بود که آمدیم یکسری دروغها را پیدا کردیم و حذفش کردیم. مثلا می گفتند که دفتر شرکت گلدکوئست در برج سنترال پلازای هنگ کنگ است که فقط برای شرکتهایی است که بانکهای جهانی آنها را گارانتی کرده باشد و چه و چه. ما رفتیم سرچ کردیم و فهمیدیم که نخیر در آن برج هیچ قانون خاصی نیست. شما هم می توانید بروید آنجا و دفتر بگیرید. فقط باید اجاره اش را بدهید. این را از پرزنت هایمان حذف کردیم. آن زمان مثل الان نبود که برایشان یک خدایی بسازیم و حالا بگوییم بدوید دنبال این خدا و پول دربیاورید.
♦ به همه این هوشی که داشتی، هیچ وقت تلاش کردی که ببینی اصل ماجرا در خارج چیست؟ در آن موقع لزومی نداشت، چون بالاسری ما نقشی در کار ما نداشت. بالاترین عضو ایران آقایی بود به اسم پیمان، اهل لار شیراز که او هم توسط شخصی به اسم فیصل که به نظرم پاسپورت اماراتی داشته وارد ایران شد، همین. این سیستم از شیراز به تهران کشیده شد و در طول زمان کلاسیکتر شد. ما بیشتر از این اطلاعاتی نداشتیم چون لزومی نداشت.
♦ باز هم درآمدت را نمیگویی؟ ته ته اش در ماه چقدر در میآوردی؟ ببینید مهراب بیشتر یک اسم است نه اینکه حتما درآمدش بیشتر بوده باشد. از من بالاتر و بیشتر هم بوده اند. هیچوقت اولین نفر نبودم. خیلیها هم بوده اند ولی آن جزوهء ۳۰ صفحهای و همهء این شایعهها کار خودش را کرد. تقصیر خودم بود که جلوی پیشرفت این شایعه ها و دروغ ها را نگرفتم.
♦ خوب بعدش چه شد؟ کجا رفتی که افسانهء مهراب تغییر کرد؟ من تا سال ۸۳ درگیر کار بودم یعنی پرزنت میکردم و جلسه میگذاشتم. بعد که از ایران رفتم بیرون، همه را به طور کلی ساپورت میکردم. پرزنت و جلسه آموزشی جمع شد. شاید کسی نداند ولی کارم سال ۸۵ جمع شد.
♦ چرا جمع شد؟ متوجه شدم روشها و سیاستهای مدیران کوئست با چیزی که ادعا میکنند تفاوت زیادی دارد. اول سعی کردم مسیر انحراف را تصحیح کنم اما وقتی با ویجی اسواران (رئیس کوئست اینترنشنال) از نزدیک صحبت کردم دیدم فضای آنان با آنچه در شبکه معرفی میکنند تفاوت زیادی دارد. مذاکرات ما به مشاجره تبدیل شد و در اواخر سال ۸۵، TC من را بستند و مرا از گردونه حذف کردند. او هم آخرش گفت که بابا همین است که هست. همین هم زیاد است که داریم می دهیم. ما داریم پولمان را درمیآوریم دیگر، تو هم بنشین و پولت را بگیر.
♦ کسانی که وارد مجموعه میشدند، اگر بعدها پولشان را از تو میخواستند چه کار میکردی؟ هیچ موقع چنین اتفاقی نمیافتاد برای اینکه کاملا به طرف حالی میکردیم که پول را به من نمیدهد، بابت خرید یک محصول دارد پول میدهد و بعد هم موظف است که پیگیری کند و بگیردش.
♦ تو فقط به آن انتخاب کار داشتی، به اینکه این بابا این پول را از کجا تهیه میکند و با چه بدبختی ای، کاری نداشتی؟ ما قوانین دیگری داشتیم که کسی حق نداشت به زور پول بگیرد یا نزول بگیرد. در صورتی که می رفت این جزوه را میخواند، عذاب وجدانی هم نداشت.
♦ خب مگر باعث رشدت نمیشد؟ چرا اهمیتی نداشت؟ دید شما راجع به این موضوع کاملا اشتباه است. آن موقع ما باور داشتیم که داریم نتورک مارکتینگ انجام میدهیم.
♦ مگر الآن باور ندارید؟ آن موقع فکر میکردیم نتورک مارکتینگ انجام میدهیم. روشی که ما استفاده میکردیم، روشهای نتورک مارکتنگ بود ولی شرکت مشکل داشت.
♦ از این سئوال هدفی دارم، چند بار در همین سیستم مردم را پرزنت کردی؟ ببینید باز دارم توضیح میدهم، روش درست بوده و کار غلط. مثلا کالایی که تبلیغ میکردیم ( طلا یا ساعت ) ارزشس واقعی نداشت و خیلی کمتر بود.
♦ چرا همان زمانی که فهمیدی به کسی نگفتی؟ تلاشم را کردم ولی زمانی که همه روی دور افتادهاند، دیگر این حرف خریدار ندارد. کافی است این را بگویی و همه میگویند طرف بردش را کرده، پولش را گرفته و حالا میخواهد نان ما را آجر کند.
♦ واقعا تو تلاشت را کردی در این راه؟ آره، تمام بچهها این تلاش را کردند ولی گوشها بسته بود، فکر میکردند میخواهم سر و صداها بخوابد.
♦ وقتی طرف بعدها بفهمد آن کالایی که برایش پول داده، کمتر از این حرفهاست، فرد بالاسریش که همه چیز را فهمیده، باید راضیش کند. هم از نظر شرعی و هم از نظر عرفی. شما آمده ای یک جنسی را فروخته ای و مثلا پنج تومان سود کردهای. حالا متوجه شدی که جنسی که به آن بنده خدا رسیده کم ارزش است. حالا متوجه شده ای و میخواهی جبران کنی ولی حالا مثلا با ۱۰۰۰ نفر سر و کار داری، خیلی هم به آخرتت فکر میکنی ولی نداری بدهی، چه کار میکنی؟
♦ خوب باید بروی با تک تکشان حرف بزنی حلالیت بطلبی، بگویی من اشتباه کردم، همه مرا ببخشند. این سیستم اشتباه بوده من را حلال کنند. ...( سکوت طولانی) این کار باید انجام شود، حق با شما است.
♦ خودت را در مقابل این آدمها مسوول میدانی؟ ببینید گناهکار نمیدانم ولی مسوول میدانم. مسوول از این جهت که میدانم اطلاعاتی دارم که اگر بتوانم از آنها برای رهایی یک نفر استفاده کنم، میتوانم به درد بخورم.
♦ از سال ۸۶ که فهمیدید مثلا اشتباه شده چه کردی؟ وبلاگ باز کردم، سال ۸۵ جلسه گذاشتم که بفهمانم همه چیز غلط است.
♦ سال ۸۵ دعوایت شد با کوئست ولی سال ۸۳ فهمیده بودی که این سیستم اشتباه است. اینطوری نیست که شما شب بخوابی و صبح بیداری شوی و ببینی همه چیز رنگ عوض کرده. اول یک علامت سوال ایجاد میشود و بعد وقتی آن را میکشی بیرون و میبینی یک علامت سوال دیگر است و دوباره یک علامت سوال دیگر از پشت سرش درمیآید. بعد میبینید که این طرفش درست نیست و آن طرفش هم. بعد میروی مثلا پیش مدیر شرکت و میگوید که خب، شش ماه به من وقت بده، من همهء چیزها را درست میکنم. مرسی که همه چیز را به من گفتی و من خبر نداشتم و فلانی به من نگفت. شش ماه میگذرد و همان آش و همان کاسه است...
♦ اگر برگردی سال ۸۲؟ شخصا برای من محال است که این کار را انجام دهم. البته بگویم با اطلاعات و دانشی که الآن دارم، میگویم. پنج سال آخر زندگیم را تقریبا از دست دادم یعنی از وقتی با گلدکوئست دعوایم شد، رسیدم به بن بستی که نه راه پس داشتم و نه راه پیش!
♦ و سال ۸۹؟ ببینید یک زمانی اعتقاد داشتم که اگر یک نفر را وارد این مجموعه کنم، او را از همه فریبها و دروغهای جامعه نجات دادهام و وارد بهشتش کردهام ولی حالا که میدانم چه خبر است، اگر بتوانم جلوی همان یک نفر را بگیرم یا از آن طرف بیاورمش این طرف، یک کاری کردهام و به درد خوردهام، حداقل رویاهایش را نجات دادهام
|